http://mahdi-pedia.com/fa/wp-content/uploads/2012/09/سید-مهدی-بحرالعلوم.jpg
سيّد سند و عالم معتمد، محقق بصير، سيّد على سبط جناب بحرالعلوم اعلى اللّه مقامه مصنف برهان قاطع در شرح نافع در چند جلد مرا خبر داد از صفى متقى و ثقه زكى سيّد مرتضى كه خواهر زاده سيّد را داشت و مصاحبش در سفر و حضر بود و مواظب خدمات داخلى و خارجى او بود.
گفت: با آن جناب در سفر زيارت سامره بودم. وى را حجره اى بود كه تنها در آنجا مى خوابيد و من حجره اى متّصل به آن حجره داشتم . و در خدمات او در شب و روز نهايت مواظبت داشتم.
و شبها مردم در نزد آن مرحوم جمع مى شدند تا آنكه پاسى از شب مى گذشت. در شبى اتفاق افتاد كه حسب عادت خود نشست و مردم در نزد او جمع شدند. پس او را ديدم كه گويا اجتماع را كراهت دارد و دوست دارد خلوت شود و با هر كس سخنى مى گويد كه در آن به تعجيل كردن در رفتن از نزد او اشاره اى است. مردم متفرق شدند و جز من كسى باقى نماند و مرا نيز امر فرمود كه بيرون روم. به حجره خود رفتم و در حالت سيّد در اين شب تفكّر مى كردم و خواب از چشمم كناره كرد. زمانى صبر كردم، آنگاه پنهان بيرون آمدم تا از حال سيّد جستجو كنم.
ديدم در حجره بسته است. از شكاف در نگاه كردم، ديدم چراغ به حال خود روشن و كسى در حجره نيست. داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم كه امشب نخوابيده. با پاى برهنه خود را پنهان داشتم و در طلب سيّد برآمدم. داخل در صحن شريف شدم و ديدم درهاى قبّه عسكريين عليهما السلام بسته است. در اطراف خارج حرم تفّحص كردم. اثرى از او نيافتم.
داخل در صحن سرداب شدم. ديدم درهاى آن باز است. پس از پله هاى آن پايين رفتم، آهسته به نحوى كه هيچ حسّى و حركتى برای من ظاهر نبود. از صفّه سرداب همهمه اى شنيدم كه گويا كسى با ديگرى سخن مى گويد و من كلماتى را تميز نمى دادم تا آن كه سه يا چهار پله ماند و من در نهايت آهستگى مى رفتم كه ناگاه آواز سيّد از همان مكان بلند شد كه: اى سيّد مرتضى! چه مى كنى؟ چرا از خانه بيرون آمدى؟
پس در جاى خود متحيّر و ساکن چو نان چوب خشك باقى ماندم. پس عزم به رجوع پيش از جواب كردم. باز به خود گفتم: چگونه حالت بر كسى پوشيده خواهد ماند كه تو را از غير طريق حواس شناخت؟
پس جوابى با معذرت و پشيمانى دادم و در خلال عذرخواهى از پلّه ها پايين رفتم. تا به آنجا كه صفّه را مشاهده مى نمودم. سيّد را ديدم كه تنها مواجه قبّه ايستاده است، اثرى از كسى ديگرى نيست، دانستم كه او با غايب از ابصار صلوات اللّه عليه سخن مى گفت.

(نجم ثاقب؛ محدث نوری؛ باب هفتم؛ حکایت ۷۷)