محدث نوری گوید:
صالح ثقه عدل مرضى، سيّد مرتضى نجفى رحمه الله كه از صلحاى مجاورين بود و شيخ الفقها شيخ جعفر نجفى را درك كرده بود و به صلاح و سداد نزد علما معروف بود، گفت:
با جماعتى در مسجد كوفه بوديم كه در میان ايشان يكى از علماى مبرّز و مشايخ معروف بود و مكرّر از اسم او سؤال مى كردم، نگفت. چون محلّ كشف سريره بود كه مناسب او نبود.
http://mahdi-pedia.com/fa/wp-content/uploads/2012/09/مسجد-کوفه۱.jpg
گفت: پس چون وقت نماز مغرب شد، شيخ براى اداى نماز با جماعت در محراب حاضر شد و سايرين در فكر تهيّه نماز با او بودند. در آن زمان در ميان موضع تنور در وسط مسجد كوفه، اندك آبى بود از مجراى قناتى مخروبه می آمد و راه تنگى داشت كه گنجايش بیش از يك نفر را نداشت.
پس به آنجا رفتم كه وضو بگيرم. چون خواستم پايين روم، شخص جليلى را ديدم بر هيأت اعراب كه در لب آب نشسته، در نهايت طمأنينه و وقار وضو مى سازد.
من به جهت رسيدن به نماز جماعت تعجيل داشتم. پس اندكى توقف كردم. ديدم كه او به همان سكون و وقار نشسته و نداى اقامه صلاة بلند شد. پس به جهت تعجيل به او گفتم:
گويا اراده ندارى با شيخ نماز كنى؟
فرمود: نه! زيرا كه او شيخ دخنى است.
و مرادش را ندانستم و صبر كردم تا فارغ شد و بالا آمد و رفت. پس رفتم، وضو ساختم و با شيخ نماز گزاردم. پس از فراغ از نماز و متفرق شدن مردم، براى شيخ نقل كردم. پس ديدم حالش دگرگون و رنگش متغيّر شد و به فكر افتاد و به من گفت:
حجّت عليه السلام را درك كردى و نشناختى و از امرى خبر داد كه بر آن جز خداى تعالى مطلع نبود.
بدان كه من امسال در رحبه – كه موضعى است در طرف غربى درياى نجف و كه غالبا از جهت اعراب باديه و متردّدين ايشان محل خوف است – ارزن زراعت كرده بودم. چون به نماز ايستادم و داخل شدم در آن، در فكر آن زرع افتادم و هم او مرا از حالت نماز واداشت كه آن جناب از آن خبر داد.
چون بیش از بيست سال قبل از اين شنيدم، احتمال زياده و نقصان مى دهم. نسأل اللّه العفو و العصمة من الهفوات

(نجم ثاقب؛ محدث نوری؛ باب هفتم؛ حکایت ۸۸)